حكيم ابوالقاسم فردوسى
386
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
از ايرانيان گيو و طوساند مرد * كه با فرّ و برزند روز نبرد برادرم هومان بسى پيش طوس * جهان كرد بر گونهء آبنوس بايران ندانم كه اين مرد كيست * بدين لشكر او را هم آورد كيست شوم باز پرسم ز پرده سراى * بيارند ناكام نامش بجاى [ پرسيدن پيران از آمدن رستم ] بيامد پر انديشه و روى زرد * بپرسيد زان نامداران مرد بپيران چنين گفت هومان گرد * كه دشمن ندارد خردمند خرد بزرگان ايران گشاده دلند * تو گويى كه آهن همى بگسلند كنون تا بيامد از ايران سپاه * همى بر خروشند زان رزمگاه به دو گفت پيران كه هر چند يار * بيايد بر طوس از ايران سوار چو رستم نباشد مرا باك نيست * ز گرگين و بيژن دلم چاك نيست سپه را دو رزم گرانست پيش * بجويند هر كس بدين نام خويش و زان جايگه پيش كاموس رفت * بنزديك منشور و فرطوس تفت چنين گفت كامروز رزمى بزرگ * برفت و پديد آمد از ميش گرگ ببينيد تا چارهء كار چيست * بران خستگيها بر آزار چيست چنين گفت كاموس كامروز جنگ * چنان بد كه نام اندر آمد بننگ برزم اندرون كشته شد اشكبوس * وزو شادمان شد دل گيو و طوس دلم زان پياده به دو نيم شد * كزو لشكر ما پر از بيم شد به بالاى او بر زمين مرد نيست * بدين لشكر او را هم آورد نيست كمانش تو ديدى و تير ايدرست * به زور او ز پيل ژيان برترست همانا كه آن سگزى جنگجوى * كه چندين همى بر شمردى ازوى پياده بدين رزمگاه آمدست * بيارىء ايران سپاه آمدست به دو گفت پيران كه او ديگرست * سوارى سرافراز و كنداورست بترسيد پس مرد بيدار دل * كجا بسته بود اندران كار دل ز پيران بپرسيد كان شير مرد * چگونه خرامد بدشت نبرد ز بازو و برزش چه دارى نشان * چه گويد بآورد با سركشان چگونست مردى و ديدار اوى * چگونه شوم من بپيكار اوى گر ايدونك اويست كامد ز راه * مرا رفت بايد بآوردگاه به دو گفت پيران كه اين خود مباد * كه او آيد ايدر كند رزم ياد يكى مرد بينى چو سرو سهى * بديدار با زيب و با فرّهى بسا رزمگاها كه افراسياب * ازو گشت پيچان و ديده پر آب يكى رزمسازست و خسروپرست * نخست او برد سوى شمشير دست بكين سياوش كند كارزار * كجا او بپروردش اندر كنار ز مردان كنند آزمايش بسى * سليح ورا بر نتابد كسى نه بر گيرد از جاى گرزش نهنگ * اگر بفگند بر زمين روز جنگ زهى بر كمانش بر از چرم شير * يكى تير و پيكان او ده ستير برزم اندر آيد بپوشد زره * يكى جوشن از بر ببندد گره